خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

وقتی نمینویسم عادتم میشه و مثل درسهایی که شب امتحان روی هم تلنبار میشه نمیشه حق مطلب رو درست بجا اورد.+حدود ده روز رفتم مدرسه ای که بهم دور بود و با رایزنیها و پیگیریهای شدید بطور ناباورانه تر از خبر استخدامیم، با کله رفتم تو دله روغن و افتادم مدرسه روبروی خونمون!!! نمیدونم چه حکمتی توش بود که اول قبول نشدم و بعد مدرسه دور افتادم و حالا میتونم کمتر از یک ربع پیاده برسم مدرسه. بطوری که هم برای برگشت هم برای رفت کسانی هستن که همین یه ذره راهو منو سوار کنن چون تو مسیر همه هستم!نمیدونم از خدایی که هنوز باهاش دوست نشدم چطور تشکر کنم! پارسال وای پارسال وای بر پارسال! امان از پارسال.+هنوز ابلاغم نیومده و تا نیاد باورم نمیشه. این وسط ماجرا زیاد داشتم از تهران رفتنم برای تخلف در پرورنده که حروم زاده ها یه نفرو با پارتی بردن بالا و من نرفتم و از طریق تکمیل ظرفیت جذب شدم. از درخواست این دختره مغرور که میخواست برگرده مدرسه قبلی یعنی همین که من اول رفتم. جابه جا میخواستیم بشیم که نشد و البته چه بهتر. از دعوا کردنم و داد زدنم تو وزارت که مادرسگ گفت حراست رو برات خبر میکنم که گفتم بکن! از دعوا تو اداره همین شهر که دادو زدم و منشیه جاکش شمارمو میدیدو برنمیداشت رفتم اونجا اول داد زدم و بعد گریه و منشیم که ترسیده بود گریه کرد. هفته بعدشم رئیسه پدرسگ گفت با این اخلاق اگه من بودم همون هفته نامه نوشته بودم که جذبت نکنن. که دوباره گریه افتادم و تا حدی دلش رحم اومد. از پول اسنپام و رفتو اومدام و اعصاب خردیام که خودم بودمو خودم و شاید خانوادم که فقط تعریف میکردم براشون. غیر از بابام.از شاگردام که وابسته شده بودم و بودن و چقدر با مزه بودن. از مدرسه کنونیم که دوتا معلولیت دارن و و و ....***از سیبزمین

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 14:40

بطور ناباورانه و در آخرین لحظات نامیدی استخدام شدم. اینقدر همش تو ذوقم خورده که خیلی هم خوشحال نیستم. راهشم یه کم دوره. ولی با این حال معلمیم مبارک. امیدوارم بتونم شاگردای خوبی تربیت کنم. دیروز ساعت 11 خبرم کردن و امروز باید برم. امشب خیلی درست نخوابیدم و دو سه بار بیدار شدم گفتم بذار ثبت کنم حد اقل.وبم نمیدونم چند ساله شد فقط یادمه پارسال تعجب کرده بودم که فلان ساله دارم مینویسم.روابطم کمو بیش هست و همچنان میشه گفت بیمارگونست. اون روز که ا.ر اومد سر کلاسم بازخورد مثبتی داشت و تقریبا به نفع من تموم شد.کاش مسیر اون قدر که فکر میکنم طاقتفرسا نباشه. حقیقتا دیروز از حملات پانیکم ترسیدم. ولی پارسال کجا امسال کجا. فکر نمیکردم بتونم خوب شم. خیلی ماجرا دارم با این زندگی. بابای حرومزادم هم که وقتی داشتم خوشحالی میکردم گفت درو ببند صدا این سگ نیاد. اصلا حتی دلم نمیخواست بفهمه دیگه تو این خونم و میفهمید و قابل پنهان کردن نیست.کاش یکی دوساعت دیگه خوابم ببره.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 0:13

صفحه بندی